من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا 

(مولا علی علیه السلام)

این نخستین خبر از این دست نیست ولی امیدوارم آخرینش باشد. معلمی که تمام عمر با سلاح «قلم» به جنگ جهل و نادانی رفته، از همان سنگر دانش و آگاهی، دشنه ی حماقت بر شاهرگش می نشیند.

همه ی قتلهای تاریخ، از همین نوع است. کشتن یک انسان که به تعبیر قرآن، کشتن انسانیت است، فقط از جهلِ مطلق و مرکب سرچشمه می گیرد. حال اگر دشنه ی حماقت، شاهرگ معلمی را نشانه بگیرد ...!!

همکار عزیزم آقای خشخاشی که اینک، آرام در جوار رحمت حق، لبخند می زنی و هنوز هم «قضیه بسیار ساده است» برایت!!  تو خوب می دانی که مولایت علی نیز از شمشیر حماقت، زخم برداشت.

اما اینک ما چه کنیم که: «میزان سواد جامعه، از میزان احترامی که به معلمش می گذارد، سنجیده می شود!!»

آیا تابحال دولتمردانمان به ریشه یابی فجایعی از این دست پرداخته اند؟

در مطلبی خواندم که خانواده ی قاتل، اظهار داشته اند که فرزندشان به مشکلات روحی روانی مبتلا بوده است! (هر چند این ادعا هنوز تایید نشده) بارها گفته ایم که اگر قرار باشد کودکان دارای مشکلات خاص و نیازهای ویژه، از مدارس عادی جدا نشوند پس کودکان تیزهوش هم نباید در مدارس خاص متمرکز شوند! 

یا درحالی که در بعضی ارگانها (مانند بیمارستانها) با نصب بنرهای متعدد، رفتار نامناسب با کارکنان، مصداق جرم اعلام شده و هشدار برخورد قانونی داده اند، چرا در مدارس، آیین نامه تخلفات اداری نصب می شود؟!! و در پی آن، بارها شاهد رفتار توهین آمیز و ناشایست دانش آموزان یا اولیای آنها با معلمان بوده ایم و نه معلمان دیگر، نه مدیر و نه حتی حراست اداره، هیچ دفاعی از حق همکار خود نکرده اند.

و آیا قتل، فقط چاقو زدن بر جسم است؟ آیا خرد شدن شخصیت معلمان در مدرسه و پیش چشم همه ی دانش آموزان، کمتر از قتل است؟!