نیمه های سال تحصیلی (92/91) بود که یک روز آقای فخری معاون آموزشگاه از من خواست یکی از دانش ­آموزان کلاس دوم همکارم را در کلاس خودم بپذیرم.

امیرحسین (امیرارسلان) سرطان خون داشت و شیمی درمانی می­ کرد. هر هفته فقط یکی دو روز به کلاس می ­آمد و گاهی همان را هم نمی ­آمد. جثه ­اش از همه بچه­ ها درشت ­تر بود و هرگز نمی ­شد از رفتار و روحیه­ اش به بیماری ­اش پی برد! بخاطر رنجی که از بیماری و شیمی­ درمانی می­ کشید عاصی بود و همه بچه­ ها از دستش به تنگ آمده ­بودند. اولین کاری که سعی کردم انجام دهم ایجاد رابطه دوستانه بین او بچه ­ها بود. برای کنترل رفتارهایش او را دستیار خودم کردم و مسئولیتهای مختلفی را برعهده ­اش گذاشتم. نتیجه کارم هرچند آنچه م ی­خواستم نشد ولی رضایتبخش بود. مادرش می­گفت از وقتی به این کلاس آمده اشتیاق زیادی برای آمدن به مدرسه دارد.

اما از نیمه ­های اسفند، دیگر به کلاس نیامد؛ پیگیرش شدم. گفتند ریه ­هایش عفونت کرده و نیاز به استراحت مطلق دارد. تا پایان سال تحصیلی هم نیامد. بر اساس شناختی که از او داشتم کارنامه پایانی ­اش را تنظیم کردم اما شرط کردم که باید یک دوره ریاضی را بگذراند. آن را هم خودم بر عهده گرفتم و بعد از تعطیلی مدرسه، برایش چند جلسه کلاس خصوصی ریاضی گذاشتم؛ در منزل خودشان و رایگان.

اول مهر 92 دیدمش؛ حالش خوب شده ­بود. خوشحال و خندان بود. موها و ابروهایش درآمده بود؛ موهای فرفریِ مشکی؛ وقتی می­خندید زیر گونه ­هایش چال می ­افتاد و دندانهای نسبتا درشت و مرتبش چهره ­اش را دلنشین و دوست ­داشتنی می ­کرد....

*

امروز وقتی به مدرسه رسیدم بچه­ ها دم در، خبر را مثل یک سطل آب سرد رویم ریختند! شوکه شدم... هنوز هم نمی ­توانم باور کنم که امیرحسین دیگر در بین ما نیست....