پرتقال امیرمهدی!

 

امیرمهدی پسر همکار گرامی و استاد بزرگوارمان خانم درودی (معلم نمونه استانی در سال 92/93) است. پسری باهوش و خوش سر زبان و خواستنی!

سال تحصیلی گذشته امیرمهدی دانش آموز من بود. یک روز مادر امیرمهدی بعد از زنگ تفریح دو تا پرتقال به من داد و گفت: امیرمهدی میوه نمی خورد؛ شاید شما بتوانید او را به میوه خوردن عادت دهید چون حتما از شما حرف شنوی دارد!

من پرتقالها را گرفتم و به کلاس رفتم و بدون این که بچه ها متوجه شوند آنها را در کمد گذاشتم. 

زنگ فارسی (مهارتهای نوشتاری) بود و بچه ها کارشان را شروع کردند. چند دقیقه بعد بالای سر امیرمهدی رفتم و دیدم که در پاسخ تمرین، نوشته: «پرتقال میوه ی خوشمزه ای است!» 

بهترین فرصت، خودبخود پیش آمده بود!!

- امیرمهدی! پرتقال خوشمزه ست؟!

- بله!

- دوست داری؟!

- بله!

- توی خونه می خوری؟

لبخند زد و به آرامی سری تکان داد!

- حالا چی؟ 

باز هم به نشانه ی تایید، سر تکان داد. به طرف کمد رفتم و پرتقالها را در آوردم و روی میزم گذاشتم! بین بچه ها همهمه افتاد و شور و هیجانی به پا شد. پرتقالها را پوست کندم و قاچ قاچ کردم! به هر کدام از بچه ها یک قاچ رسید! همه بیشتر می خواستند ولی امیرمهدی همان یک قاچ را هم نخورد!! ... 

... چند لحظه بعد دیدم در کتابش «پرتقال» را پاک کرده و به جای آن نوشته است: «سیب»!!!!


/ 8 نظر / 18 بازدید
بتول دررودی

باسلام وتشکر فراوان از زحمات ودلسوزیهای شما درطول سال تحصیلی برای فرزندم ودرج این خاطره زیبا وبه یاد ماندنی دروبلاگ بسیار عالی وپرمحتوایتان. هیچ قلمی قادر به سپاس از شما معلم بزرگوار نیست .اجرکم عندالله

مهدوی

سلام خوشم اومد مثل مامانش زرنگه[چشمک] در ضمن مامانشم یکی از دوستای خوب منه[قلب]

تلالو اندیشه

چقدر جالب!!! این دانش آموز یقینا ذهن خلاقی دارد که با این سرعت در نوشته اش تغییررا جایگزین کرده است. مطمئنا میدانسته شما در کمدتان سیب ندارید .بنابراین براحتی مساله اش را حل کرده است.

تلالو اندیشه

اما پیشنهاد من به مامان امیر مهدی.. روشی که برای بچه های خودم جواب داد البته از ابتدای ازدواجم همیشه میوه های همسرم را پوست می کندم وبا تزیین و آماده برای ایشان سرو میکردم.(چون خودم به سفره آرایی و آشپزی بسیار علاقه مندم) به طوریکه زمانی که در اداره نیز مشغول بکار بودند از میوه های همکارشان تناول میکردند فرزندانم نیز به همین صورت همواره با بشقاب آماده ی میوه و البته خواهش و التماس من برای خوردن مواجه بودندتا اینکه روزی همسرم گفت امروز که پرتقال پوست کنده ی دوستم را خوردم زده روی دستم وگفته چرا خودت پوست نمیگیری ؟ منم گفتم عادت ندارم خانم همیشه ... گفتند همکارشان گفته واقعاااااا؟؟؟؟؟؟؟ خیلی نازک نارنجی شدی اینجا از این خبرا نیست.وخودت باید کار خودت را انجام دهی. باورتان نمیشود من یهو تکانی خوردم گفتم خب همسر فرزندانم شاید مثل من نباشد. نگران شدم.برای ترک عادت باید کاری میکردم. از فردا میوه ها را می شستم و روی میز میگذاشتم. به پسرم میگفتم پرتقال را امروزاز دست شما میخورم سیب را از دست خواهرت و.... گرچه بلد نبودند حتی پوست میوه را هم بکنند و من در دل زهره ترک میشدم تا خیاری را پوست می کندند اما جواب داد کم کم عل

يلدا

[خنده][خنده][خنده] اي جانم خيلي بامزه بود واقعا لذتبخشه گذروندن وقت با اين بچه هاي شيطون قدر لحظاتتون رو بدونيد من هميشه دوست داشتم معلم ميشدم اما خوب قسمت نبود [گل][گل]

بتول دررودی

باادای احترام به همه عزیزان، زبان قاصر از سپاس نسبت به این همه لطف ومحبت شماست.متشکرم

iman

سلام ....خیلی بامزه بود