خاطرات یک مداد (3)

معین رحیم آبادی 

(بر اساس تمرین صفحه 91 کتاب مهارتهای نوشتاری)

شنبه: من و دوستم مدادقرمز رفتیم توی یک جای تاریک؛ یک جای تنگ و خیلی ترسناک!

یکشنبه: ما به مدرسه رفتیم و با دو نفر دیگر آشنا شدیم یعنی پاک کن و تراش؛ تراش ما را می تراشید و پاک کن، غلطها را پاک می کرد.

دوشنبه: ما با یک مداد قهرمان آشنا شدیم. آن مداد همه چیز را سریع می نوشت. 

سه شنبه: مداد قرمز توی یک چاله افتاد؛ من خط کشها را جمع کردم و با چسب به هم وصل کردم و نردبان ساختم و دوستم را نجات دادم. بعد از آن جشن گرفتیم.

چهارشنبه: من و قرمزی عددها را یاد گرفتیم و با هم تمرین کردیم. 

پنجشنبه: ما تکلیفهای زیادی داشتیم. من می نوشتم و مداد قرمز، علامتها را می گذاشت. 

جمعه: چون روز قبل تکلیف زیادی انجام داده بودیم حسابی استراحت کردیم.

/ 7 نظر / 1485 بازدید
باقری

دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود دلها همه آماده ی پرواز شود با بوی معطر ماه رجب شور و شعف خدایی آغاز شود

مهدوی

سلام صبحتون بخیر نه بابا رمز چیه...اصلا رمزو می خوام چی کار ...اصرار نکنین...خواهش میکنم....[زبان]رمز لطفا[نیشخند]

جغرافیا از نو

سلام عبدالله جان عزیز[گل] لطف، عنایت و بزرگواری شما بی همتا و ناپایان باشد. خوب و دوست داشتنی روزهای هفته را با کلمات سوار بر جملات نغز و زیبا، آراسته اید. خداقوت دوست بسیار عزیزم و معلم خستگی ناپذیر. ساغ اولاسیز[گل]

س. محمد پور

سلام عبدالله جان[گل] هفته جالبی رو رقم زده بودن مانا باشید[گل]

2=1+1

زیبانوشتی معین جان.آفرین.معلومه در نوشتن مهارت بالایی داری.شک ندارم اینهاهمه ازراهنمایی وزحمت های آموزگارت نشات گرفته.خسته نباشید آقای قرونه ای.

2=1+1

پهنه ای از بهشت و صدها اردیبهشت دیگر، در انتظارت ... روزت مبارک استادو همکارگرامی. [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

حسین دوست

سلام. داستان بسیار زیبایی بود.[لبخند][لبخند][لبخند]