خاطرات یک مداد (1)

محمدرضا اسکندری 

(بر اساس تمرین صفحه 91 کتاب مهارتهای نوشتاری)

شنبه: با خوشحالی به مدرسه رفتم.

یکشنبه: مدادتراش کمی مرا تراش کرد.

دوشنبه: آن قدر نوشتم که خسته شدم.

سه شنبه: قدم خیلی کوتاه شده است.

چهارشنبه: زیر میز افتاده ام؛ هیچ کس مرا برنمی دارد. زیر پاها لگدمال می شوم.

پنجشنبه: مرا جارو کردند و به سطل زباله انداختند.

جمعه: این همه زندگی من بود!

/ 2 نظر / 22 بازدید
نغمه ی مهر

انشای هفتگی جالب بود و سلام. زین کژ که به راستی نکو میگردد ماییم و دلی که خون درو میگردد ای بس که بگردیم من و چرخ ولیک من خاک همی گردم و او میگردد...عطار نیشابوری

کوشافر

سلام همکار بزرگوار,عذر می خوام دیر جواب نظرتون رو دادم ؛ راستش یه چند وقتیه کم تر فرصت می کنم به وبم سر بزنم ؛ یه خوردم هم بی انگیزه شدم و ... دانش آموزانتون خاطرات خوبی از زبان مداداشون نوشتن ؛ جالب بودن ... خدا خیرتون بده ... براتون بهترین ها رو آرزومندم .[لبخند][گل]