خاطرات یک مداد (2)

ابوالفضل رشیدآبادی

(بر اساس تمرین صفحه 91 کتاب مهارتهای نوشتاری)

شنبه: من و دوستم قرمزی رفتیم توی یک کیف. خیلی به ما خوش گذشت.

یکشنبه: من و قرمزی تازه با مدرسه آشنا شده بودیم و یک عالمه حرف یاد گرفتیم.

دوشنبه: ما با یک نفر آشنا شدیم که اسمش پاک کن بود و چیزهای اشتباه را پاک می کرد.

سه شنبه: من و قرمزی چند مداد رنگارنگ دیدیم. گفتیم: با ما دوست می شوید؟ گفتند: بله! ما خوشحال شدیم.

چهارشنبه: من و قرمزی و مدادهای رنگارنگ، حرف «ب» را یاد گرفتیم.

پنجشنبه: امروز تعطیل بود ولی ما دیکته نوشتیم!

جمعه: من و قرمزی و مدادهای رنگارنگ و پاک کن به گردش رفتیم.  

/ 1 نظر / 26 بازدید

آفرین بر خلاف اون نوشته قبلی تو این نوشته امید موج می زد ولی اون یکی خاطره مداد خیلی پر از یأس و ناامیدی بود